یکم وبلاگ بنویسیم :/
-
تاریخ: 1398/1/8 ساعت: 6:16
یکم وبلاگ بنویسیم :/ - دست نوشت های ی
ادامه ی عمل و مریضیه
-
تاریخ: 1398/1/8 ساعت: 6:16
ادامه ی عمل و مریضیه - دست نوشت های
این موتور لعنتی :)))
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 4:09
سلام اقا یکی بیاد گوووووش من و بگیره بنشونه پای وبلاگ از قدیم گفتن هیچ جا بلاگستان نمیشه اما نمیدونم چرا اینستاگرامم هی به وبلاگم خیانت میکنه :))) اصلا یادم نمیاد از کی ننوشتم اوووووووووووووووووه. برم
تولد این وری بچه ها :))
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 4:09
سلام خب خیلی وقته دیگه خانوم بودیم و غر غر نکردیم گفتم یه وقت بد نباشه :)) این شد که گفتم بیام یکم غر بزنم:)) اقا یه اخلاق جالب و شگفت انگیز ناکی که مادر شوهر من داره و از اول عقدمون هم اینطوری بو
روسیاهی :)))
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 4:09
سلام روز همگی بخیر... گفتم بیام ماجرا رو تعریف کنم براتون. پنج شنبه که خداروشکر به خوبی و خوشی برگزار شد. البته بچه هام خوابشون میومد و حوصله نداشتن ولی به هر روی گذشت. بعد رفتن مهمونا دوستم موند پیشم
اتفاقات مهر ماه
-
تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 18:07
سلام هفته ی اول مهر رو با اعصاب خوردی و بهم ریختگی شروع کردم. یکشنبه خواهرم برام یک مدال خوشگل ویولن که قبلا سفارش داده بود روز کنسرت بده رو داد و من خوشحالت
رها رهااا رهاااااا
-
تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 18:07
سلام این چند روز دارم یکی از مهمترین کارهای عمرم و میکنم. پاکسازی ذهن. دارم تصمیمات مهم و جدی میگیرم و فعلا موقتا از شبکه های اجتماعی دور شدم تا ذهنم باز شه. لعنتی ها کلی فکر و چیزای چرت و پرت وارد مغ
سرماخوردگی
-
تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 18:07
سلام این مدت انقدر درگیر بودم و سرم شلوغ بود که اصلا نتونستم بنویسم. اتفاقات زیادی افتاد و هربار هی خواستم بیام حداقل اون رو بنویسم هی گفتم فردا فردا ولی باز نشد خلاصه الان خیلی حضور ذهن ندارم فقط گفت
مرحله ی جدید
-
تاریخ: 1397/6/11 ساعت: 22:17
سلاماین هفته یک هفته ای بود که در اصل شروع یکی از مراحل جدید زندگی ماست. در جهت دو تربیتی نشدن و جلوگیری از لوس شدن و ... از مامانم خواستم که دیگه برای کمک پیشم نیاد با علم به این موضوع که حجم کارهام
این چند روز
-
تاریخ: 1397/6/11 ساعت: 22:17
سلامخب نیم ساعت مونده تا تایم نهار بچه ها. همه چی حاضر بود و بچه ها هم با ابوی مشغول بازی بودن گفتم بهترین فرصته بیام یک گزارشی بدم. چهارشنبه صبح بیدار شدیم و صبحانه بچه ها رو دادم نهارشون رو گذاشتم و
پدر شوهر مهربان میشود
-
تاریخ: 1397/6/11 ساعت: 22:17
سلامخب عرضم به حضورتون که اون روز سه شنبه شونزده مرداد پدرم مرخص نشد و افتاد برای فرداش. چهارشنبه که اومدن خونه، من و بچه ها خواب بودیم به مامانم گفته بودم ساعت پنج بیاد بیدارمون کنه ولی ساعت شش و نی
اسباب کشی انجام نشده ی مادرشوشو
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 22:42
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
دهه اول مهر
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 22:42
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
بعد از مدت ها سلام
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 22:42
سلام عزیزانمخب من یک مدت ننوشتم که علت داشت و به زودی میگمفعلا تا اطلاع ثانوی فقط درباره ی خودمون مینویسم و مسائل مربوط به اشخاص دیگه رو یا نمینویسم یا رمزی مینویسم فعلا تصمیمی درباره اش ندارم. روز هفدهم اذر نود و شش همسر گفته بود خواهرش اومده تهران و ممکنه بیاد خونمون منم گفتم اشکالی نداره و قرار ش...
عقیقه و کوروش!
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 18:31
سلام پنج شنبه ساعت یازده اقاهه اومد عقیقه ی بچه ها رو انجام داد که ان شاالله خدا قبول کنه. بعد خواهرم و بابام رفتن گوشتا رو جا دادن تو فریزر مامانم اینا و منم دوش گرفتم بچه ها رو حاضر کردم رفتیم خونه مامانم اینا. بعدش اومدم خونه کاری انجام بدم و بعد برم سفارش شیرینی برای تولد امام رضا بدم که حالم ب
ویروس بی ادب
-
تاریخ: 1396/5/15 ساعت: 3:55
سلام شنبه تا عصر با بچه ها بازی کردم و سر و کله هم زدیم. مادر شوهر ساعت پنج اومد خونمون و همسر هم هفت اومد. نمیدونم یادتونه یا نه. برادرشوشو٢ و جارو ٢ سابق خونه ای که مینشستن مال پدرشوشو اینا بود. بعد از متارکه ی اونا، مادر شوشو اینا تصمیم گرفتن امسال برن خونه ی خودشون بشینن. بعد ازون ور نمیدونم یاد
بیمه و مرخصی زایمان
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 19:08
سلام فعلا نتونستم پست های خرداد و تیر رو تموم کنم ولی گفتم فعلا روزمره بنویسم تا قبلی ها رو بنویسم. دیشب نمیدونم چرا دخترم خیلی بیقرار بود خواب بودها ولی هی زود زود بیدار میشد گریه میکرد. اصلا نتونستم بخوابم و حسابی صاااف شدممممم. صبح بچه ها رو همسر گرفت یکم خوابیدم و بعد هفت رفت سر کار مامانم اومد
روز دختر
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 19:08
سلام یکی از دوستانم قول داده بهم ببینه میتونه برای بیمه کمک کنه؟! منتظر جواب اونم. توکل به خدا. دیشب ساعت حوالی هفت داییم زنگ زد میخواد برای کاری بیاد با خانمش و عروسش خونمون. خیلیییی خسته بودم ولی روم نشد بگم. دیگه سریع مامانم شام خودمون رو که ماکارونی بود درست کرد و همسر اومد خوردیم جمع و جور کردی
یک خواب طولانی
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 19:08
سلام چهارشنبه وقت چکاپ بچه ها بود. تا عصر نشستیم و بازی کردیم و بعد از دکترشون وقت گرفتم بردمشون چکاپ. برای پسرم ازمایش خون نوشت ولی برای دخترم گفت فعلا لازم نیست. منم ظهر جهارشنبه اسنپ گرفتم رفتم اتلیه عکسای بارداریمو انتخاب کردم و برگشتم به خاطر اتفاقی ام که افتاده بود ساعت هااااا گریه کردم. بدجور
کلی ماجرا از اردیبهشت تا خرداد
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:38
سلام عزیزای دل الان که دارم مینویسم دوقلوها واکسن زدن، باباشون خوابه یکی از قل ها هم خوابه و یکی بیداره بازی میکنه پس بدون فوت وقت میریم سراغ تعریف کردنی ها تا سرم شلوغ نشده.... جمعه اول اردیبهشت با دوقلوها رفتیم حراج دنیای شکلات و یه عالمه جایزه خریدیم بعد رفتیم خونه مادر شوشو اینا که اونجا مادر شو